تبليغاتX
در سینه ات نهنگی می تپد - لیلی مرده بود
 

قصه نبود.راه بود.خاربود وخون.

لیلی قصه ی راه پر خون را می نوشت.راه بودولیلی می رفت.مجنون

نبود.

دنیا ولی پراز نام مجنون بود.

لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود معرکه بود.میدان بود.بازی چوگان وگوی.

چوگان نبود. گوی بود.لیلی گوی بود. بی چوگان.مجنون نبود.

لیلی زخم بر می داشت.اما شمشیر را نمی دید.شمشیر زن را نیز.

حریفی نبود.لیلی تنها می باخت.زیرا که قصه قصه ی باختن بود.

مجنون کلمه بود.نا پیدا و گم.قصه ی عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود.

لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به اخر رسید.مجنون پیداشد.لیلی مجنونش را دید.

لیلی گفت:پس قصه قصه ی من وتوست.

پس مجنون تویی!

خدا گفت:قصه نیست. راز است.این رازمن و توست. برملا نمی شود.الا

به مرگ.لیلی!تو مرده ای.

لیلی مرده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:47  توسط سارا  |