تبليغاتX
در سینه ات نهنگی می تپد - لیلی تشنه تر شد
 

لیلی گفت:امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.

خاکستر لیلی هم داردمی سوزد.امانتی ات راپس می گیری؟

خداگفت:خاکسترت را دوست دارم.خاکسترت را پس می گیرم.

 لیلی گفت:کاش مادرمی شدم.مجنون بچه اش رابغل می کرد.

خدا گفت:مادری بهانه ی عشق است.بهانه ی سوختن.تو بی بهانه

 عاشقی.تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت:دلم زندگی می خواهد.ساده.بی تاب.بی تب.

خدا گفت:اما من تاب و تبم.بی من می میری...

لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غمگین است.مرگ من.مرگ مجنون.پایان

 قصه ام را عوض نمی کنی؟

خدا گفت:پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست.دریا تشنگی است

ومن تشنگی ام.تشنگی واب.پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.خدا خندید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:3  توسط سارا  |