قصه نبود.راه بود.خاربود وخون.
لیلی قصه ی راه پر خون را می نوشت.راه بودولیلی می رفت.مجنون
نبود.
دنیا ولی پراز نام مجنون بود.
لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود معرکه بود.میدان بود.بازی چوگان وگوی.
چوگان نبود. گوی بود.لیلی گوی بود. بی چوگان.مجنون نبود.
لیلی زخم بر می داشت.اما شمشیر را نمی دید.شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود.لیلی تنها می باخت.زیرا که قصه قصه ی باختن بود.
مجنون کلمه بود.نا پیدا و گم.قصه ی عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
قصه که به اخر رسید.مجنون پیداشد.لیلی مجنونش را دید.
لیلی گفت:پس قصه قصه ی من وتوست.
پس مجنون تویی!
خدا گفت:قصه نیست. راز است.این رازمن و توست. برملا نمی شود.الا
به مرگ.لیلی!تو مرده ای.
لیلی مرده بود.
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند.چشم به راه ومنتظر.هزار
سال.لیلی راه ها را اذین بست ودلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد.
مجنون نیامدنی ست.خدا از پس هزار سال لیلی را نگریست.چراغانی
دلش را.چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.
خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را.
عشق درخت بود.ریشه می خواست.صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را اب داد.
درخت بزرگ شد.هزار شاخه.هزاران برگ.ستبروتنومند.
سایه اش خنکی زمین شد.مردم خنکی اش را فهمیدند.مردم زیر سایه ی
درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است.درخت لیلی ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را اب می دهد.
مجنون نمی اید.مجنون هرگزنمی اید.
زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خوا هد.
لیلی گفت:امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم داردمی سوزد.امانتی ات راپس می گیری؟
خداگفت:خاکسترت را دوست دارم.خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت:کاش مادرمی شدم.مجنون بچه اش رابغل می کرد.
خدا گفت:مادری بهانه ی عشق است.بهانه ی سوختن.تو بی بهانه
عاشقی.تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت:دلم زندگی می خواهد.ساده.بی تاب.بی تب.
خدا گفت:اما من تاب و تبم.بی من می میری...
لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غمگین است.مرگ من.مرگ مجنون.پایان
قصه ام را عوض نمی کنی؟
خدا گفت:پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست.دریا تشنگی است
ومن تشنگی ام.تشنگی واب.پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.خدا خندید.