تبليغاتX
در سینه ات نهنگی می تپد
 

ارش گفت:زمین کوچک است.تیروکمانی میخواهم تا جهان را بزرگ

کنم.

به افریدگفت:بیا عاشق شویم.جهان بزرگ خواهد شد.بی تیروکمان.

به افرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت وتیری به بلندای

ستاره.کمانش دلش بودو تیرش عشق.

به افرید گفت:از این کمان تیری بینداز این تیر ملکوت را به زمین می

دوزد.

ارش اماکمانش غیرتش بودوجز خود تیری نداشت.

ارش گفت:جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان.وقتی که

عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری

 اما وقتی عیاری خودت تیری پرتاب می شوی تا حهان برای دیگران

وسعت یابد.

به افرید گفت:کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان

عاشقان.

انگاه کمان دل و تیر عشقش را به ارش داد.

وچنین شد که کمان ارش رنگین شدو قامتش به بلندای ستاره.

وتیری انداخت.تیری که هزار سال است می رود.

هیچ کس نمی داند که اگر به افرید نبود تیر ارش این همه دور منی رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 15:56  توسط سارا  | 

ای دنیا ازت متنفرم.بیزارم از تووووووووووووووووووو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:11  توسط سارا  | 

 

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی درپهلو دارم.زخمی که به

 دشنه ای تیز پدر برایم به یادگار گذاشته است.

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو

ندارم.

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی

گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده خوشتر تا

طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.زیرا درد است که مرد می زاید و

زخم است که انسان می افریند.

پدرم گفته است:قدر هر ادمی به عمق زخمهای اوست.پس زخمهایت را

گرامی دار.زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است.تو اما در پی

 زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد و هیچ نوشدارویی

شگفت تر از عشق نیست.ونوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است وشگفت است و معجزه گر.

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو

دارد دستهایش این همه از عشق پر است .و نگفته بود که او هر که را

دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ

می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم!من این

پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم زیرا به یادم می اورد

 که سنگ نیستم چوب نیستم خشک و خاک نیستم که انسانم...

پدرم وصیت کرده است و گفته است:از جانت دست بردار از زخمت اما

نه.زیرا اگر زخمی نباشد دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی

نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد

و عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت...

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است

 وعشق میراث پدر است.

میراث پدر علیه السلام! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:19  توسط سارا  | 

 

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.

گلها انار شد.داغ داغ.هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی ست انار دلت ترک بخورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:9  توسط سارا  | 

 

خدا گفت:زمین سردش است.چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت:من

خدا شعله ای به اوداد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش اتش گرفت.خدا لبخند زد.لیلی هم.

خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به اتش بکش.

لیلی خودش را به اتش کشید.خدا سوختنش را تماشا کرد.

لیلی گر گرفت.خدا حظ کرد.

لیلی می ترسید.می ترسید اتش اش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سررسید.مجنون هیزم اتش لیلی شد.

اتش زبانه کشید.اتش ماند.زمین خدا گرم شد.

خدا گفت:اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 16:29  توسط سارا  | 

 

قصه نبود.راه بود.خاربود وخون.

لیلی قصه ی راه پر خون را می نوشت.راه بودولیلی می رفت.مجنون

نبود.

دنیا ولی پراز نام مجنون بود.

لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود معرکه بود.میدان بود.بازی چوگان وگوی.

چوگان نبود. گوی بود.لیلی گوی بود. بی چوگان.مجنون نبود.

لیلی زخم بر می داشت.اما شمشیر را نمی دید.شمشیر زن را نیز.

حریفی نبود.لیلی تنها می باخت.زیرا که قصه قصه ی باختن بود.

مجنون کلمه بود.نا پیدا و گم.قصه ی عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود.

لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به اخر رسید.مجنون پیداشد.لیلی مجنونش را دید.

لیلی گفت:پس قصه قصه ی من وتوست.

پس مجنون تویی!

خدا گفت:قصه نیست. راز است.این رازمن و توست. برملا نمی شود.الا

به مرگ.لیلی!تو مرده ای.

لیلی مرده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:47  توسط سارا  | 

 

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند.چشم به راه ومنتظر.هزار

 سال.لیلی راه ها را اذین بست ودلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد.

مجنون نیامدنی ست.خدا از پس هزار سال لیلی را نگریست.چراغانی

دلش را.چشم به راهی اش را.

خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را.

عشق درخت بود.ریشه می خواست.صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را اب داد.

درخت بزرگ شد.هزار شاخه.هزاران برگ.ستبروتنومند.

سایه اش خنکی زمین شد.مردم خنکی اش را فهمیدند.مردم زیر سایه ی

درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است.درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را اب می دهد.

مجنون نمی اید.مجنون هرگزنمی اید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خوا هد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:29  توسط سارا  | 

 

لیلی گفت:امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.

خاکستر لیلی هم داردمی سوزد.امانتی ات راپس می گیری؟

خداگفت:خاکسترت را دوست دارم.خاکسترت را پس می گیرم.

 لیلی گفت:کاش مادرمی شدم.مجنون بچه اش رابغل می کرد.

خدا گفت:مادری بهانه ی عشق است.بهانه ی سوختن.تو بی بهانه

 عاشقی.تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت:دلم زندگی می خواهد.ساده.بی تاب.بی تب.

خدا گفت:اما من تاب و تبم.بی من می میری...

لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غمگین است.مرگ من.مرگ مجنون.پایان

 قصه ام را عوض نمی کنی؟

خدا گفت:پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست.دریا تشنگی است

ومن تشنگی ام.تشنگی واب.پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.خدا خندید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:3  توسط سارا  |